ممنون از شيندخت عزيز که مرا هم به بازی راه داد! اين هم از ناگفته های ما:
۱. در سال 75 دچار يک حمله آسمی شديد شدم و در حالت اغما وارد تونل مرگ شدم! در زمان بيهوشی احساس می کردم بسرعت در داخل تونل زمان در حرکتم و فيلم زندگی ام را بر ديوارهای تونل مرور می کنم. احتمالا آخر تونل ...! ۲. در نوجوانی وقتی فیلمنامه همشهری کین را خواندم چون فکر میکردم فکر پول٬ انسان را از معنوٓیات دور میکند٬ بیخیال مال دنیا شدم و همه وقتم را گذاشتم سر شعر و موسیقی و خط این جور چیزها. الآن فکر میکنم اینها شاید اندوخته خوبی باشند برای دوران پیری٬ ولی در حال حاضر بشدت دوست دارم ميليونر بشوم! ۳. بعضی میگوٓند اسم من باید «آرام» میبود. از بس خونسرد و راحتم! البته بعضیها هم عقیده دارند که من با پنبه سر میبٌرم! ۴. عاشق شيرينی و شکلات خوبم! احساس میکنم یک زندگی شیرین باید مزهاش شکلاتی باشد با مغز بادام! ۵. در نوکيا SW test engineer هستم (Memory & Chipset) و آرزو دارم manager بشوم!
فکر نمی کنم از آشناها کسی مانده باشد که دعوتش کنم!